عخشولی ما
خب من اومدم
همسری من
خیلی خوب میبینم که برای راحتی من چه کارهایی که نمیکنی ...چه زحمتهایی که نمیکشی.... ![]()
یاد اون لحظه هایی افتادم که فرسخ ها از هم دور بودیم چقد واسه رفتن زیر سقف و آشیانه خودمون بی تابی میکردیم
... چه دقیقه هایی که باهم حرف میزدیم حتی به ساعت هم میرسید و اون لحظه دلمون میخواست کنار هم باشیم و فقط کنار هم ...![]()
یاد اون لحظه ای افتادم وقتی میرسیدی شهرمون فوری میومدی پیشم و بیشتر کنارمن بودی تا خونواده خودت. حتی اون لحظه ای که زیر بارون اومدم استقبالت رو فراموش نمیکنم
.بهترین لحظه ی دیدارمون بود.یاد لحظه هایی که با تموم شوق باهام حرف میزدنی و من با دل وجان گوش میدم
... یاد لحظه هایی که میخواستی دوباره برگردی شیراز اشکت سرازیر میشد
و من اون لحظه معنی عشق رو میفهمیدم و من عاشق و عاشق تر میشدم ...![]()
عشقم بمان درکنارم و با بودنت باعث بودن من باش
دوستت دارم![]()
![]()
نمیدانم، اما خدایا شکرت رو بجا میارم و باز هم میگویم هیچ وقت تنهام نذار هیچ وقت![]()



عخشولی ما
مامانـ 